مولانا

آن‌چنان که کاروانی می‌رسید

در دهی آمد دری را باز دید

آن یکی گفت اندرین برد العجوز

تا بیندازیم اینجا چند روز

بانگ آمد نه بینداز از برون

وانگهانی اندر آ تو اندرون

هم برون افکن هر آنچ افکندنیست

در میا با آن کای ن مجلس سنیست

بد هلال استاددل جان‌روشنی

سایس و بندهٔ امیریمؤمنی

سایسی کردی در آخر آن غلام

لیک سلطان سلاطین بنده نام

آن امیر از حال بنده بی‌خبر

که نبودش جز بلیسانه نظر

آب و گل می‌دید و در وی گنج نه

پنج و شش می‌دید و اصل پنج نه

رنگ طین پیدا و نور دین نهان

هر پیمبر این چنین بد در جهان

آن مناره دید و در وی مرغ نی

بر مناره شاه‌بازی پر فنی

وان دوم می‌دید مرغی پرزنی

لیک موی اندر دهان مرغ نی

وانک او ینظر به نور الله بود

هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود

گفت آخر چشم سوی موی نه

تا نبینی مو بنگشاید گره

آن یکی گل دید نقشین دو وحل

وآن دگر گل دید پر علم و عمل

تن مناره علم و طاعت هم‌چو مرغ

خواه سیصد مرغ‌گیر و یا دو مرغ

مرد اوسط مرغ‌بینست او و بس

غیر مرغی می‌نبیند پیش و پس

موی آن نور نیست پنهان آن مرغ

هیچ عاریت نباشد کار او

علم او از جان او جوشد مدام

پیش او نه مستعار آمد نه وام

شاعر: مولانا

مولانا

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتـــــش ســودای دل ای وای دل ای وای مـــــا

 

شاعر: مولانا

حافظ شیرازی

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فرداً آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است

 

شاعر: حضرت حافظ

شیخ محمود شبستری

در آلا فکر کردن شرط راه است

ولی در ذات حق محض گناه است

بود در ذات حق اندیشه باطل

محال محض دان تحصیل حاصل

چو آیات است روشن گشته از ذات

نگردد ذات او روشن ز آیات

همه عالم به نور اوست پیدا

کجا او گردد از عالم هویدا

نگنجد نور ذات اندر مظاهر

که سبحات جلالش هست قاهر

رها کن عقل را با حق همی باش

که تاب خور ندارد چشم خفاش

در آن موضع که نور حق دلیل است

چه جای گفتگوی جبرئیل است

فرشته گرچه دارد قرب درگاه

نگنجد در مقام «لی مع الله»

چو نور او ملک را پر بسوزد

خرد را جمله پا و سر بسوزد

بود نور خرد در ذات انور

به سان چشم سر در چشمه خور

چو مبصر با بصر نزدیک گردد

بصر ز ادراک آن تاریک گردد

سیاهی گر بدانی نور ذات است

به تاریکی درون آب حیات است

سیه جز قابض نور بصر نیست

نظر بگذار کین جای نظر نیست

چه نسبت خاک را با عالم پاک

که ادراک است عجز از درک ادراک

سیه رویی ز ممکن در دو عالم

جدا هرگز نشد والله اعلم

سواد الوجه فی الدارین درویش

سواد اعظم آمد بی کم و بیش

چه می‌گویم که هست این نکته باریک

شب روشن میان روز تاریک

در این مشهد که انوار تجلی است

سخن دارم ولی نا گفتن اولی است

 

شاعر:شیخ محمود شبستری

عبدارحمان جامی

سحر چون زاغ شب پرواز برداشت

خروس صبحگاه آواز برداشت

عنادل لحن دلکش بر کشیدند

لحاف غنچه ازگل درکشیدند

سمن از آب شبنم روی خود شست

بنفشه جعد عنبر بوی خود شست

زلیخا همچنان در خواب نوشین

دلش را روی در محراب دوشین

نبود آن خواب خوش بیهوشیی بود

ز سودای شبش مدهوشیی بود

کنیزان روی بر پایش نهادند

پرستاران به دستش بوسه دادند

نقاب از لاله سیراب بگشاد

خمارآلود چشم از خواب بگشاد

گریبان مطلع خورشید و مه کرد

ز مطلع سر زده هر سو نگه کرد

ندید از گلرخ دوشین نشانی

چو غنچه شد فرو در خود زمانی

بر آن شد کز غم آن سرو چالاک

گریبان همچو گل بر تن زند چاک

ولی شرم از کسان بگرفت دستش

به دامان صبوری پای بستش

نهان می داشت رازش در دل تنگ

چو کان لعل لعل اندر دل سنگ

فرو می خورد چون غنچه به دل خون

نمی داد از درون یک شمه بیرون

لب او با کنیزان در حکایت

دل او زان حکایت در شکایت

دهانش با رفیقان در شکرخند

دلش چون نیشکر در صد گره بند

زبانش با حریفان در فسانه

به دل از داغ عشقش صد زبانه

نظر بر صورت اغیار می داشت

ولی پیوسته دل با یار می داشت

عنان دل به دستش خود کجا بود

که هر جا بود با آن دلربا بود

دلی کز عشق در کام نهنگ است

ز جست و جوی کامش پای لنگ است

برون از یار خود کامی ندارد

درونش با کس آرامی ندارد

اگر گوید سخن با یار گوید

وگر جوید مراد از یار جوید

هزاران بار جانش بر لب آمد

که تا آن روز محنت را شب آمد

شب آمد سازگار عشقبازان

شب آمد رازدار عشقبازان

ازان بر روزشان شب اختیار است

که آن یک پرده در دین پرده دار است

چو شب شد روی در دیوار غم کرد

به زاری پشت خود چون چنگ خم کرد

ز تار اشک بست اوتار بر چنگ

به دل پردازی خود ساخت آهنگ

ز ناله نغمه جانکاه برداشت

به زیر و بم فغان و آه برداشت

خیال یار پیش دیده بنشاند

هم از دیده هم از لب گوهر افشاند

که ای پاکیزه گوهر از چه کانی

که از تو دارم این گوهر فشانی

دلم بردی و نام خود نگفتی

نشانی از مقام خود نگفتی

نمی دانم که نامت از که پرسم

کجا آیم مقامت از که پرسم

اگر شاهی تو را آخر چه نام است

وگر ماهی تو را منزل کدام است

مبادا هیچ کس چون من گرفتار

که نی دل دارم اندر بر نه دلدار

خیالت دیدم و بربود خوابم

گشاد از دیده و دل خون نابم

کنون دارم من بیخواب مانده

دلی از آتشت در تاب مانده

چه باشد گر زنی آبم بر آتش

نباشی همچو آتش گرم و سرکش

گلی بودم ز گلزار جوانی

تر و تازه چو آب زندگانی

نه بر سر هرگزم بادی وزیده

نه در پا هرگزم خار خلیده

به یک عشوه مرا بر باد دادی

هزارم خار در بستر نهادی

تنی نازک تر از گلبرگ صد بار

چه سان خواب آیدم بر بستر خار

همه شب تا سحرگه کارش این بود

شکایت با خیال یارش این بود

چو شب بگذشت دفع هر گمان را

بشست از گریه چشم خونفشان را

لبش تر بود از خون خوردن شب

کلوخ خشک را مالیده بر لب

به بالین رونق از گلبرگ تر داد

به بستر جان ز سرو سیمبر داد

شب و روزش بدین آیین گذشتی

سر مویی ازین آیین نگشتی

 

شاعر:عبدارحمان جامی