مولانا

عشقت صنما چه دلبریها کردی

در کشتن بنده ساحریها کردی

بخشی همه عشقت به سمرقند دلم

آگاه نی چه کافریها کردی

 

شاعر: مولانا

فرخی سیستانی

گر خواسته ای تو ازپی خواسته ایم

رویای دگر خواه که ماخواسته ایم

تو پنداری دل به تو آراسته ایم

ما ای بت از آن سرای بر خاسته ایم

 

شاعر:فرخی سیستانی

فرخی سیستانی

پیوسته همی جفا نمایی تو مرا

از برداری مگر تو دیوان جفا

آگاهی نیست از وفا هیچ ترا

ای جان پدر نه شیر مرغست وفا

شاعر:فرخی سیستانی

مولانا

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم
نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم
نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم
مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم
خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم
کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم
مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…

 

شاعر: مولانا

مولانا

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی
راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا

 

شاعر:مولانا

مولانا

حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو پیمانــه شـو
باید کـــه جملــه جــان شــوی تا لایق جانان شوی
گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو

 

شاعر: مولانا

مولانا

ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید
گــر صـــورت بی‌صـــورت معشـــوق ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
آن خانــــه لطیفست نشان‌هـــاش بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

شاعر: مولانا

 

 

مولانا

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما
ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتـــــش ســودای دل ای وای دل ای وای مـــــا

 

شاعر: مولانا

منوچهری دامغانی

ای بت زنجیر جعد، ای آفتاب نیکوان

طلعت خورشید داری، قامت فردوسیان

نافرید ایزد زخوبان جهان چون تو کسی

دلربا و دلفریب و دلنواز و دلستان

گرت خوانم ماه، ماهی، ورت خوانم سرو،سرو

گرت خوانم حور، حوری، ورت خوانم جان، چو جان

مشک جعد و مشک خط و مشک ناف و مشکبوی

خوش سماع و خوش سرود و خوش کنار و خوش زبان

روت از گل درج دارد، درجت از عنبر طراز

مشکت از مه نافه دارد، ماهت از مشک آسمان

هم بت زنجیر جعدی، هم بت زنجیر زلف

هم بت لاله جبینی، هم بت لاله رخان

ای روان و جان من دایم ز تو با خرمی

ای سرا و باغ من دایم ز تو چون بوستان

 

شاعر:منوچهری دامغانی

مولانا

ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام

دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام

هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام

آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام

درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام

از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام

در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام

گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام

 

شاعر: مولانا

منوچهری دامغانی

هر کار که هست جز به کام تو مباد

هر خصم که هست جز به دام تو مباد

هر سکه که هست جز به نام تو مباد

هر خطبه که هست جز به بام تو مباد

 

شاعر:منوچهری دامغانی

منوچهری دامغانی

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند

نالانم از آن عقیق قند اندر قند

ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ

آخر غم هجران تو چند اندر چند

 

شاعر: منوچهری دامغانی

رشیدالدین وطواط

آن دلبر ماهرخ ، که جانان منست

بر من بعزیزی چو دل و جان منست

اندر دل من نشسته باشد پیوست

مقبل تر ازین دل نبود کان منست

 

شاعر:رشیدالدین وطواط

هلالی جغتایی

ای گل، همه وقت این گل رخسار نماند

وقتی رسد آخر که به جز خار نماند

تاراج خزان آید و گلزار نماند

این تازگی حسن تو بسیار نماند

دایم گل رخسار تو بر بار نماند

 

دیدار تو نیک و همه کس طالب دیدار

تو یوسف مصری و همه شهر خریدار

سودای تو دارند همه بر سر بازار

بازار تو را هست خریداری بسیار

من صبر کنم تا که خریدار نماند

 

دادست خدا حسن و جمال از همه پیش‌ت

این سرکشی و ناز بود از همه بیش‌ت

هرچند که هستند ز بیگانه و خویشت

بسیار غلامان کمربسته به پیشت

روزی شود ای دوست که دیار نماند

 

ای کافر پرعشوه و ای دلبر طناز

یک چشم زدن و انکنی چشم خود از ناز

هر لحظه کنی عشوه و ناز دگر آغاز

تا چند کنی ناز؟ که تا چشم کنی باز

از عشق من و حسن تو آثار نماند

 

تا چند به خون‌ریز هلالی شده‌ای تیز؟

از عشق بیندیش و ز آزار بپرهیز

شوخی مکن و تند مشو، عشوه مینگیز

مشکن دل سعدی، که ازین باغ دلاویز

چون گل برود جز الم خار نماند

 

شاعر:هلالی جغتایی

 

عنصری بلخی

جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد

وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد

نقاش چو نقش تو نیاراید به

دیدار تو باز دل گروگان گیرد

 

شاعر:عنصری بلخی

حافظ شیرازی

در آرزوی بوس و کنارت مردم

وز حسرت لعل آبدارت مردم

قصه نکنم دراز کوتاه کنم

بازآ بازآ کز انتظارت مردم

 

 شاعر: حضرت حافظ

حافظ شیرازی

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فرداً آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است

 

شاعر: حضرت حافظ

خیام نیشابوری

من مِی نه زِ بهرِ تنگدستی نخورم
یا از غمِ رسوایی و مستی نخورم
من مِی زِ برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
 
شاعر: خیام نیشابوری

عمان سامانی

دو هفته ماه من ای لعبت بهشتی رو

دگرچه شد که ز من کرده‌یی تهی پهلو

تو سرونازی و بر چشم منت باید جای

که جای سروبسی خوشترست بر لب جو

تراست نازش کبک و چمیدن طاووس

تراست صولت شیر ورمیدن آهو

بزلف پیچان، بنهاده‌یی دو صد نیرنگ

بچشم فتان، بنهفته‌یی دو صد جادو

گهی سراغ کنی از دلم، گهی از تن

بجان خود که تو واقف ترستی از هر دو

مراست یکتن و آنهم هلاک آن رخسار

مراست یکدل و آنهم اسیر آن گیسو

تو در خرامش و نازی و من ز فرقت تو

ز ناله همچون نالم ز مویه همچون مو

خوش آنکه آیی مخمور چشم و تافته زلف

بناز پرده برافکنده ز آن رخ نیکو

برای دلها، زنجیر هشته از طره

بقصد جانها، خنجر کشیده از ابرو

چنان بتازی بر من، که شیر بر نخجیر

چنان بگیری بر دل، که باز بر تیهو

ز در و گوهر، مملو کنی مرا کلبه

ز مشک و عنبر، مشحون کنی مرا مشکو

همی ببالی بر خود بتابش رخسار

همی بنازی بر من به پیچش گیسو

گهی بگویی، کو لاله را بدینسان رنگ

گهی بگویی، کو مشک را بدینسان بو

مرا بگویی گر منصفی بیا و ببین

مرا بگویی گر منکری بگیر و ببو

گهی بگویی جامی شراب ناب بیار

گهی بگویی مدحی ز بوتراب بگو

علی امیر عرب، پادشاه کشور دین

که هست در خم چوگان او فلک، چون گو

مروتش را زین نغزتر کجا برهان؟

فتوتش را زین خوبتر دلیلی کو؟

که داد در ره حق، گاه جوع، نان بفقیر؟

که داد در سر دین روز فتح، سر بعدو؟

گرفت کشور دین را، بضربت شمشیر

شکست پشت عدو را بقوت بازو

بدست قدرت، در، برگرفت از خیبر

چنین بباید دست خدای را، نیرو

به او اعادی گر کینه ور شدند چه غم

کجا ز بانگ سگان شیر را رسد آهو

غلام درگه او، گر غلام وگر خواجه

کنیز مطبخ او، گر کنیز وگر بانو

زهی به رأفت و الطاف، بیکسان را یار

خهی برحمت و انصاف، بیوگان را، شو

ز روی مدح تو امروز پرده برگیرم

اگرچه نسبت کفرم دهند از هر سو

تو آن عدیم عدیلی که بهر معرفتت

هنوز آدم را سر بحیرت ست فرو

یکیت خواند از صدق اولین مخلوق

یکیت گوید نی لا اله الا هو

خدات خوانده ولی، مصطفات گفته وصی

تو هم گزیده‌ی اویی و هم خلیفه‌ی او

هوا نبارد، گر گوئیش بخشم مبار

زمین نروید گر گوئیش بقهر مرو

من و مدیح تو، وین عقل بینوا، حاشا

زوضع خانه چه گوید که نیست ره در کو؟!

ز مهر جانب عمان ببین و شعر ترش

که طعنه‌ها زده بر شعر خواجه و خواجو

ثنا و مدح ترا حد و حصر نیست ولیک

ندید قافیه زین بیش، طبع قافیه جو

همیشه تا که بسنگ و سبو زنند مثل

هماره تاز نفاق و وفاق آید، بو

موافقان تو دایم، گرانبها چون سنگ

منافقان تو دایم، شکسته دل چو سبو

 

شاعر:عمان سامانی

عطار نیشابوری

دلبرم رخ گشاده می‌آید

تاب در زلف داده می‌آید

در دل سنگ لعل می‌بندد

کو چنین لب گشاده می‌آید

شهسوار سپهر از پی او

می‌رود کو پیاده می‌آید

زلف برهم فکنده می‌گذرد

خلق برهم فتاده می‌آید

ای عجب چشم اوست مست و خراب

وز لبش بوی باده می‌آید

پیش سرسبزی خطش چو قلم

عقل کل بر چکاده می‌آید

ماه سر درفکنده می‌گذرد

چرخ بر سر ستاده می‌آید

آفتابی که سرکش است چو تیغ

بر خطش سر نهاده می‌آید

در صفاتش ز بحر جان فرید

گهر پاک‌زاده می‌آید

 

شاعر:عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

جان در مقام عشق به جانان نمی‌رسد

دل در بلای درد به درمان نمی‌رسد

درمان دل وصال و جمال است و این دو چیز

دشوار می‌نماید و آسان نمی‌رسد

ذوقی که هست جمله در آن حضرت است نقد

وز صد یکی به عالم عرفان نمی‌رسد

وز هرچه نقد عالم عرفان است از هزار

جزوی به کل گنبد گردان نمی‌رسد

وز صد هزار چیز که بر چرخ می‌رود

صد یک به سوی جوهر انسان نمی‌رسد

وز هرچه یافت جوهر انسان ز شوق و ذوق

بویی به جنس جملهٔ حیوان نمی‌رسد

مقصود آنکه از می ساقی حضرتش

یک قطره درد درد به دو جهان نمی‌رسد

چندین حجاب در ره تو خود عجب مدار

گر جان تو به حضرت جانان نمی‌رسد

جانان چو گنج زیر طلسم جهان نهاد

گنجی که هیچ کس به سر آن نمی‌رسد

زان می که می‌دهند از آن حسن قسم تو

جز درد واپس آمد ایشان نمی‌رسد

تو قانعی به لذت جسمی چو گاو و خر

چون دست تو به معرفت جان نمی‌رسد

تا کی چو کرم پیله تنی گرد خویشتن

بر خود متن که خود به تو چندان نمی‌رسد

خود را قدم قدم به مقام بر پران

چندان پران که رخصت امکان نمی‌رسد

زیرا که مرد راه نگیرد به هیچ روی

یکدم قرار تا که به پیشان نمی‌رسد

چندین هزار حاجب و دربان که در رهند

شاید اگر کسی بر سلطان نمی‌رسد

در راه او رسید قدم‌های سالکان

وین راه بی‌کرانه به پایان نمی‌رسد

پایان ندید کس ز بیابان عشق از آنک

هرگز دلی به پای بیابان نمی‌رسد

چندان به بوی وصل که در خود سفر کند

عطار را به جز غم هجران نمی‌رسد

 

شاعر:عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده در

تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در

چون کرم پیله پرده خود را کند تمام

زان پرده گور او کند این دیر پرده در

چون وقت کار توست چه غافل نشسته‌ای

برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور

چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متن

خرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر

چون دانه و زمین بود و آب بر سری

آن به که کشت و ورز کند مرد برزگر

گر وقت کشت خوش بنشیند میان ده

دانی که حال چون بودش وقت برگ و بر

کی بر دل تو نقش حقیقت شود پدید

کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر

از دل طمع مدار که صد گونه شهوت است

نقش دل چو سنگ تو کالنقش فی‌الحجر

اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است

از راه پنج حس تو فروبند هفت در

پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دار

زیرا که هست زیر صراط آتش سقر

بیدار گرد ای دل غافل که در جهان

همچون خران نیامده‌ای بهر خواب و خور

تو خفته‌ای ز جهل و مرا هست صبر آنک

تا خلق روز حشر شود گرد تو حشر

کو صد هزار گونه زبان ذره ذره را

تا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر

برخیز زود و هرچه تو را هست بیش و کم

بر باد ده چو خاک به یک نالهٔ سحر

گل کن ز خون دیده همه خاک سجده‌گاه

زان پیش کز گل تو همی بردمد خضر

خواهی که ره بری تو به نوری که اصل اوست

رو گرد عجز گرد که عجز است راهبر

چیزی که صد هزار ملک غرق نور اوست

آخر بدان چگونه رسد قوت بشر

پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان

پندار تو بس است عذاب تو ای پسر

چه کم شود چه بیش گر از تندباد مرگ

موری بمرد در همه اقصای بحر و بر

چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل

جایی که ناپدید شود صد جهان گهر

انگشت باز نه به لب و دم مزن از آنک

بودند پیشتر ز تو مردان پر هنر

گر مرد راه‌بین شده‌ای عیب کس مبین

از زاغ چشم‌بین و ز طاووس پر نگر

بر عمر اعتماد مکن زانکه عمر تو

یک لحظه بیش نیست و آن هست ماحضر

سالی هزار نوح بزیست و به عاقبت

شد شش هزار سال که کرد از جهان گذر

تو هم یقین بدان که تو را همچو کعبتین

در ششدر فنا فکند چرخ پاک بر

زاری تو همچو کاه و اگر کوه گیرمت

چون با اجل شوی تو بدین زور کارگر

از فتنه و بلا نتوانی گریختن

گر فی‌المثل چو مرغ برآری هزار پر

فرزند آدم است که هرجا که فتنه‌ای است

در هر دو کون هست سوی او نهاده سر

صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلا

صد گونه قهر و غصه و جور و غم و ضرر

در وقت خشم از دلش آتش چنان جهد

کاندر سخن معاینه می‌افکند شرر

در وقت حرص تا که به دست آورد جوی

گویی که گشت هر سر موییش دیده‌ور

در وقت حقد اگر بودش بر حسود دست

قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر

صد بار خون خویش کند خلق را حلال

تا لقمهٔ حرام به دست آورد مگر

اینجاش این همه غم و آنجاش بر سری

چندان عذاب و حسرت و اندیشهٔ دگر

اول سؤال گور و عذابی که دور باد

وانگه به زیر خاک شدن خاک رهگذر

بیدار باش ای دل بیچارهٔ غریب

بر جان خود بترس و بیندیش الحذر

چندین هزار دام بلا هست در رهت

خود را نگاه دار ازین دام پر خطر

آن کاسهٔ سری که پر از باد عجب بود

خاکی شود که گل کند آن خاک کوزه‌گر

وانگه به روز حشر به پیش جهانیان

واخواستش کنند بلاشک ز خیر و شر

نیک و بدی که کرد درآید به گرد او

وارند هرچه کرد بد و نیک در شمر

راه صراط تیزتر از تیغ پیش او

دوزخ به زیر او در و او می‌رود ز بر

او در میان خوف و رجا می‌تپد ز بیم

تا زان دو جایگاه کدامش بود مقر

جانم بسوخت چاره خموشی است چون کنم

چون در چنین مقام سخن نیست معتبر

درمان آدمی به حقیقت فنای اوست

تا لذتی بیابد و عمری برد به سر

ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازین

ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر

در زیر خاک با دل پر خون چگونه‌اید

تا کی کنید در شکم خاک خون زبر

آخر نگه کنید که بعد از هزار سال

زیر قدم چگونه بماندید پی سپر

آگاه می‌شدید چو موری همی‌گذشت

چون شد که گشت چشم شما مور را ممر

زین پیش بوده‌اید جگر گوشهٔ جهان

اکنون چه شد که آب ندارید در جگر

زین پیش در شما اثری کرد هر سخن

پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر

زین پیش تاب گرد و غباری نداشتید

امروز جمله گرد و غبارید سر به سر

شخصی که او ز ناز نگنجید در جهان

در گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر

آن کو نخورد هیچ طعامی که بوی داشت

اکنون ببین که خورد تنش کرم مختصر

آن کو ز عز و ناز نمی‌کرد چشم باز

افتاده چشم خانهٔ زیبای او به در

چه محنت است این و چه درد است و چه دریغ

خود این چه کاروان و چه راه است و چه سفر

یارب ز هیبت تو و اندیشهٔ مدام

هم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر

از بیم قهر تو دل عطار خسته شد

از روی لطف در من دلخسته کن نظر

چیزی که دیدی از من آشفته روزگار

ای ناگزیر از سر آن جمله در گذر

هر کو ز صدق دل به دعاییم یاد داشت

یارب به فضل پردهٔ او پیش کس مدر

 

شاعر: عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

ما مست شراب جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی است

ما طالب گنج کنجهاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی سخن از می مغان گفت

دل چون بشنید ترک جان گفت

یک جرعه می و هزار معنی

از عشق به گوش عاشقان گفت

وز گردش جام حسن ساقی

با ما غم و شادی جهان گفت

نارسته هنوز دار منصور

عشق آمد و عقل را روان گفت

دوش از سر بی‌خودی و مستی

پیرم سخن از می نهان گفت

دل چون بشنید نام می را

می‌خواست به رغم صوفیان گفت

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

 

ادامه نوشته

عرفی شیرازی

منزل گه دل ها همه کاشانه ی عشق است

هر جا که دلی گم شده در خانه ی عشق است

ویرانه ی جاوید بماند دل بی عشق

آن دل شود آباد که ویرانه ی عشق است

فرزانه در آید به پری خانه ی مقصود

هر کس که در این بادیه دیوانه ی عشق است

پیمانه ی زهر فلکم تلخ نسازد

این حوصله تلخی کش پیمانه ی عشق است

هر کس به لبش گرم شود چشم تبسم

با او ننشینند که بیگانه ی عشق است

عرفی دل و دین باخته ای دلخوش او باش

این ها ثمر کاشتن دانه ی عشق است

 

شاعر:عرفی شیرازی

عرفی شیرازی

ایوب به صبر خویشتن می نازد

یعقوب به بوی پیرهن می نازد

داوود به لحن خویشتن می نازد

این عشق به ناله های من می نازد

 

شاعر:عرفی شیرازی

عرفی شیرازی

فردا که معاملان هر فن طلبند

حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند

زان ها که دروده ای جوی نستانند

آن ها که نکشته ای به خرمن طلبند

 

شاعر:عرفی شیرازی

شیخ بزرگمهر(عراقی)

چنین که حال من زار در خرابات است

می مغانه مرا بهتر از مناجات است

مرا چو می‌نرهاند ز دست خویشتنم

به میکده شدنم بهترین طاعات است

درون کعبه عبادت چه سود؟ چون دل من

میان میکده مولای عزی و لات است

مرا که بتکده و مصطبه مقام بود

چه جای صومعه و زهد و وجد و حالات است؟

مرا که قبله خم ابروی بتان باشد

چه جای مسجد و محراب و زهد و طاعات است

ملامتم مکنید، ار به دیر درد کشم

که حال بی‌خبران بهترین حالات است

ز ذوق با خبری آنکه را خبر باشد

به نزد او سخن ناقصان خرافات است

خراب کوی خرابات را از آن چه خبر

که اهل صومعه را بهترین مقامات است

اگر چه اهل خرابات را ز من ننگی است

مرا نصیحت ایشان بسی مباهات است

کسی که حالت دیوانگان میکده یافت

مقام اهل خرد نزدش از خرافات است

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

سفید کردن آن نوعی از محالات است

کجاست می؟ که به جان آمدم ز خسته دلی

که پر ز شیوه و سالوس و زرق و طامات است

مقام دردکشانی که در خراباتند

یقین بدان که ورای همه مقامات است

کنون مقام عراقی مجوی در مسجد

که او حریف بتان است و در خرابات است

 

شاعر: شیخ بزرگمهر(عراقی)

شیخ بزرگمهر(عراقی)

ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

عکس نورت تابشی بر کن فکان انداخته

نقشبند فطرتت نقش جهان انگیخته

بر بساط لامکان شکل مکان انداخته

چیست عالم؟ نیم ذره در فضای کبریات

آفتاب قدرتت تابی بر آن انداخته

کیست جان؟ از عکس انوار جمالت تابشی

چیست تن؟ خاکی درو آب روان انداخته

تا شود سیراب ز آب معرفت هر دم گیا

فیض مهرت قطره‌ای در کشت جان انداخته

کرده عکس روی تو آیینهٔ دل گلشنی

بلبل جان غلغلی در گلستان انداخته

یک نظر کرده خروش از عالمی برخاسته

یک سخن گفته غریوی در جهان انداخته

ز استماع آن سخن مستان عشقت صبح‌وار

جامه پاره کرده و جان در میان انداخته

ز آرزوی قرب تو مرغان قدسی هر نفس

های و هوی فتنه‌ای در آشیان انداخته

آفتاب جذبهٔ تو شبنم اشباح را

در زمانی از زمین تا آسمان انداخته

تا دهد از تو نشانی بی‌نشان آدمی

در مثال ذات تو وصف نشان انداخته

تا به نور روی تو بیند جمال روی تو

در دو چشمش نور تو کحل عیان انداخته

برکشیده بهر مشتی خاک ایوان جهان

بر بساطش نه سماط و هشت خوان انداخته

باد سلطان جلالت در نوشته فرش کون

سنگ بطلان در سرای انس و جان انداخته

در فضای لایزالی کوس قدوسی زده

گوی در میدان وحدت جاودان انداخته

نور قدست خرمن چون و چرایی سوخته

خنجر وصفت سر وهم و بیان انداخته

کم زند تا لاف توحید تو هر کس، غیرتت

بر سر دار ملامت ریسمان انداخته

خود که باشد ذره تا دعوی خورشیدی کند؟

هیچ دیدی قطره دریا در دهان انداخته؟

در حقیقت هستی عالم خیالی بیش نیست

وین خیالی چند ما را در گمان انداخته

کی به انوار تو بینم آخر این ذرات را؟

باز در کتم تو آری هم چنان انداخته؟

کی به میدان تو یابم این دو سه گوی جهان

در خم چوگان وحدت ناگهان انداخته؟

هم ببینم عاقبت این کشتی افلاک را

موج دریای ظهورت بادبان انداخته

ای خوش ار بینیم بی‌ما گوهر بحر بقات

کشتی ما در محیط بیکران انداخته

غرق دریا حیاتیم و چو دریا خشک لب

دم به دم از تشنگی بر لب زبان انداخته

ذره‌ای خاکیم حیران در هوای مهر تو

در سر از سودات شوری در جهان انداخته

تا مگر یابیم از عشق تو بوی زندگی

خویشتن را در میان کشتگان انداخته

یک نظر کرده به مشتاقان ز روی دوستی

در سر هریک ز عشقت صد فغان انداخته

زان نظر مسکین عراقی را حیاتی بخش نیز

چند باشد مرده‌ای در خاکدان انداخته؟

شاعر:شیخ بزرگمهر(عراقی)

شیخ بزرگمهر(عراقی)

گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت

با باد صبا حکایتی گفت و بریخت

بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه

سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت

 

شاعر: شیخ بزرگمهر(عراقی)

عبید زاکانی

در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما

بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما

بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز

تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما

با هیچکس شکایت جورش نمیکنم

ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما

ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم

زیرا که فارغست طبیب از دوای ما

هردم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او

دیوانه میشود دل آشفته رای ما

بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین

بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما

شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک

او میکند همیشه خرابی بجای ما

 

شاعر: عبید زاکانی